مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم....که از وجود تو موئی به عالمی نفروشم

ای همدم روزگار چونی بی من

ای مونس و غمگسار چونی به من

من با رخ چون خزان زردم بی تو

تو با رخ چون بهار چونی بی من

***

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی و از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

***

ای همدم روزگار چونی بی من

ای مونس و غمگسار چونی به من

من با رخ چون خزان زردم بی تو

تو با رخ چون بهار چونی بی من

***
عشقت به دلم در آمد و شاد برفت

باز امد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

***
ای در دل من میل و تمنا همه تو

واند سر من مایه سودا همه تو

هر چند به روزگار در مینگرم

امروز همه تویی

فردا همه تو

چه کشیدم امروز

خدا داند

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 خرداد1393ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 


اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و

 من مجبور باشم

 
میان این دو یکی را انتخاب کنم آزادی را

 

 انتخاب می کنم


تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 
      دلم میخواد رها باشم توی این هستی بیکران

      

      به امید این که همه خوب و خوشبخت باشن.

     

       و یک سلام ویژه به همه عشق و هستیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمیشد

 

یا چنین بر دوش صبرم بار غم سنگین نمیشد

.

.

 

چرا همیشه باید دل آدم گرفته باشه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه ی بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خستست

زیرا یکی از دریچه ها بستست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

                                

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط یکی مثل تو | 
آخرچگونه باور کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چگونه باور کنم که عزیزترینم،

عزیزترینش را از دست داد............

خدایا چرا......................................

به یکباره همه امید کسی نامید شود.......................

امشب پدر یکی از عزیزترین کسانم درگذشت.....................

آخر ای روزگار تو هم دیواری از دیوار ما کوتاه تر پیدا نکردی...................

تو هم نمیتوانی چند صباحی خوشی ما را ببینی.لعنت به تو.....................

بغض گلویم را می فشارد،خیلی سخت است آدم مصیبت عزیزی را ببیند

وکاری از دستش برنیاید...........

چه کنم،چه بگویم که دردت را تسکین دهم.................

میدانم که هیچ تسکینی به این دردت نیست.....................

چگونه باور کنم؟

خیلی سخت است،خیلی سخت است باور این که برادرم یتیم شده است.

عجب روزگاره بی رحمی است.مردی که تمام زندگی فرزندش است درمدت

۵ دقیقه میرود و خاطراتش هستند که تا ابد می مانند...............

جایی  خواندم که نوشته بود:

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند.،حاظرم همه هستی ام را بدهم تا

لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.........................

امشب شب بدی برای ما بود،هر چند یکهزارم زجری که دوستم کشید

را نکشیدم.ولی خیلی سخت است تمام زندگی ات به یک باره تبدیل به

خاطره شود..................

هنوز باورم نشده.فکر میکنم این هم یک شوخی است.ولی افسوس که

این روزگار با کسی شوخی ندارد...................

برادرم بدان که تا پایان عمر با توام و فقدان پدر گرامیت را به تو و خانواده

محترمت تسلیت میگویم..................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

چه صدف‌ها كه به درياي وجود

سينه‌هاشان ز گهر خالي بود!

ننگ نشناخته از بي‌هنري

شرم ناكرده از اين بي‌گهري

سوي هر درگهشان روي نياز

همه جا سينه گشايند به ناز...

زندگي – دشمن ديرينة من-

چنگ انداخته در سينة من

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سينة تنگ

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه كوبيده به سنگ!

ما لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم افسوس خوشبختي همان لحظه ها بود که ميگذرانديم

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

گفتمش دل میخری؟

پرسید چند؟..

گفتمش دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود،

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

 دل ز دستش روی خاک افتاده بود،

جای پایش روی دل جا مانده بود

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .

 دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني

دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .

بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست

و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .

ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..

و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري

 و اون ميره با يكي ديگه ......

 اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

 

سراغ تو را از خدا میگرفتم

 

وگر سنگ بودم به هر جا که بودم

 

سر رهگذار تو جا میگرفتم

 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

 

شبی بر لب بام من می نشستی

 

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

 

مرا می شکستسی

 

مرا می شکستی

(فریدون مشیری) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه،

هر چی بیشتر بمونی رفتنت

 مشکل تره و اگر رفتی

 جای پات واسه همیشه میمونه.

پس بهتره این جای

 پا یک خاطره خوب باشه

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

اي خدا!
دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار
و زيباترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن!
چنان بنواز دلم را كه هرجا نفرتي هست,عشق باشم من!
هر جا زخمي هست,مرهم باشم من!
هرجا ترديدي هست,ايمان باشم من!
هرجا نااميدي هست,اميد باشم من!
هرجا تاريكي هست,روشنايي باشم من!
هرجا غمي هست,شادماني باشم من!
خدايا!
توانم ده تا دوست بدارم بي چشم داشت و بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا!
آمين!

     

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

ای بخشنده ترین مرا ببخش که دیر تو را پیدا کردم مرا ببخش که نور تو را

 در دلم خاموش کردم مرا ببخش که با بازی ها و بازیچه ها تو را فراموش

 کردم تو را از خانه دل بیرون راندم مرا ببخش که پرواز نکردم که

پرشکسته بودم .

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

 

چرا آدم وقتی به آرزوهاش میرسه که دیگه دیر شده؟

کاش یکمی دل و جرات داشتم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

عاشق شدن آسان است، حتّي عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست،

 زيرا انسان تنهاست و همين دليل کافي براي عشق است.

امّا يافتن ياري که هميشه باشد و بخواهد که باشد، دشوار است،

امّا ارزش جستجو را دارد

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط یکی مثل تو | 

کاش در دنيا ۳ چیز نبود : ۱-عشق  ۲-غرور ۳-دروغ


آن وقت انسان مجبور نبود به خاطر عشق از روي غرور ,  دروغ

 بگويد!!

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط یکی مثل تو |