وقتي كه گريه كرديم گفتن:بچه اي! وقتي خنديديم گفتن :ديوونه اي! وقتي جدي بوديم گفتن:مغرور! وقتي شوخي كرديم گفتن:سنگين باش!وقتي حرف زديم گفتن:پر حرف! وقتي ساكت شديم گفتن عاشقي؟؟؟حالا هم كه عاشقيم ميگن دوستت نداريم

اينگونه باش: شاد اما دلسوز ساده اما زيبا مصمم اما بي خيال متواضع اما سربلند مهربان اما جدي سبز اما بي ريا عاشق اما عاقل
ماه،خورشیدوتو....
اولی رو واسه شبم می خوام،دومی را واسه روزم
و ترا.........ترا برای تک تک لحظه های زندگیم می خوام!!!

در صبح اشنائي شيرينمان ترا
گفتم که مرد عشق،نئي،باورت نبود
در اين غروب تلخ جدائي،هنوز هم
ميخواهمت چو روز نخستين،ولي چه سود!
ميخواستي براي سوگندهاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشکني
مي خواستي به پاس صفاي سرشک من
اين گونه دلشکسته به خاکم نيفکني
پنداشتي که کوره سوزان من
دوراز نگاه گرم تو خاموش ميشود؟.
پنداشتي که ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش ميشود؟
تو رفته اي که بي من،تنها سفرکني
من مانده ام که بي تو،شبها سحر کنم
تو رفته اي که عشق من از سربه در کني
من مانده ام که عشق تو را تاج سرکنم....!!!!!!
(فریدون مشیری)

خودم عهد بستم بارديگرکه تورا ديدم،بگويم ازتودلگيرم ولي بازتورا ديدم و گفتم: بي توميميرم

یه بار دیگه فرصت بده ، نذار که تنها بمونم نذار بازم از قافله ، به خاطرت جا بمونم

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
.هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست
.***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست
.***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
.***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو،
« آه » مگو .***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش
:مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
«
خويش » در راه نفاق ـ«
دوست » در كار فريب ـ«
آشنا » بيگانه***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به که شاید دل بست؟

با دل گفتم: به عالم کون و فساد
تاچند خورم غم؟تنم از پا افتاد
دل گفت:تونزدیک به مرگی چه غم است
بیچاره کسی که این دم از مادر زاد
انسان موجودعجیبی است:اگر به او بگوینددر اسمان یک میلیاردونهصدونودونه ستاره وجود دارد فوران قبول مکنه.....ولی اگر در پارکی روی نیمکتی نوشته باشه رنگی نشوید فورأُ انگشت خودشو روی نیمکت میکشه تا مطمئن بشه!!!!!!!.......
