
فرُّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم
از غم دوری دلدار رَهَم، شاد شوم
سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شیرین تو، فرهاد شوم
طی کنم راه خرابات و به پیری برسم
از دم پیر خرابات، دل آباد شوم
یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم
طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم
نه به میخانه مرا راه، نه در مسجد جا
یار را گو! سببی ساز که ارشاد شوم

ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم
.
از خدا خواستم...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

زنده بودن را در پناه زندگی دوست دارم زیرا مهم نیست چقدر زنده بمانم بلکه مهم این است که چگونه زندگی کنم
با رویای زندگی متولدمی شوم .به احترام زندگی زنده می مانم و نفس می کشم و به امید دیگر افیون مرگ را سر می کشم و
می میرم زیرا: زنده ماندن تنها در کنار زندگی خوش است
هر وقت دل کسی را شکستی روی دیوار میخی بکوب تا ببینی که چقدر دل شکسته ای .هر وقت دلشان را بدست آوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی که چقدر دل به دست آوردی
اما چه فایده که جای میخها روی دیوار میماند

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد اشک وقتی زیباست که پر از عشق باشد عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

غم عشق تواز روز ازل بود به هر بیت دو بیتی و غزل بود از آن روزی که ما را آفریدند درون خونمان عشق تو حل بود
آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
باغمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا
مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین
تا ابد پروانه ام کردی و رفتی بی وفا
بین صدها دلبر خوشرو اگر تنها شدم
بین شان دردانه ام کردی و رفتی بی وفا
خانه ام تاریک بود و با عبوری بی صدا
شور در کاشانه ام کردی و رفتی بی وفا
رفتنت سنگین غمی باشد شکستی شانه ام
بار غم بر شانه ام کردی و رفتی بی وفا

نه مرگ آنقدر ترسناک است نه زندگی آنقدر شیرین که انسان بخواهد
بخاطر آن شرافتش را از دست بدهد....

میروم خسته وافسرده وزار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
.شستشویشدهم از رنگ گناه
شستشویش دهم ازلکه عشق
زین همه خواهش بیجاومحال
میبرم تا ز تو دورش سازم
.ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد،میرقصد اشک
آه ،بگذار که بگریزم من
ازتوای چشمه جوشان گناه
شایدآن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمدوازشاخم چید
.شعله آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
میروم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
