تبليغاتX
یک بوس کوچولو
یک بوس کوچولو
بنام آنکه اشک را آفريد تا جزيره عشق آتش نگيرد
جمعه 27 مرداد1385
وفا

 

 

+ نوشته شده در 0:7 قبل از ظهر توسط یکی مثل تو.
چهارشنبه 18 مرداد1385

می دانم روزی با تن خسته و خیس

سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی

و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود

و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم

تا دیگر دوریت را حس نکنم

 

+ نوشته شده در 9:33 بعد از ظهر توسط یکی مثل تو.
یکشنبه 15 مرداد1385
جایی برای عشق
 

یک روز عشقت را دزدیدم

و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد

آن را در قلبم پنهان کردم.

غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن

قلبم را خواهی شکست.

 

 

+ نوشته شده در 12:59 بعد از ظهر توسط یکی مثل تو.
پنجشنبه 12 مرداد1385
نوشتن

امروز چه بی قرارم از نوشتن،امروز عنان مرا گرفته

به گوشه ی ذهنم می رود ...خاطرات آرزوهاو...

بگذار هر چه می خوهد بکند ،دلش شاد باد...

تلخ کامی هایم را به رویم می آورد ،می گریم

گناهانم را نشانم می دهد ،خجل می شوم

آرزوها یم را ورق می زند ،امیدوار می شوم...

بر گذشته می نگرد :قلبم می لرزد...

حسرت را نشانم می دهد ،خنده ام می گیرد:

انگار قیامت شده

به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند...

می خواهم غرق خودم شوم ،غرق خودم و خدای خود

یعنی می شود!! از این زمین و زمینیان کنده شدن...فقط

یک رویاست!! یا...دل کندن اراده می خواهد ،دل بستن حماقت...

حماقت اش را داشتم ،اراده اش را نمی دانم

دوباره شور وداع در من حضور نوشتن شده ،یکی می رود...!

و دیگری می آید!!چه دنیای هماهنگی

چشمانم را می بندم ،همه جا سیاه می شود ،دیگر

چیزی در چشمانم جایی نداد...شاید هم چیزهایی هست

برای دیدن ولی نیاز به روشنایی است!

یعنی می شود؟

مثل موشی شده ام که در قفس مدور ...و این یعنی

به هیچ جا نرسیدن ،همان جا ماندن ولی امید داشتن!

چقدر قلبم سنگین شده ،نمی دانم مالامال از چیست؟

غصه هایی که نام ندارند...و نام هایی که ....آه می آورند

چه بی سواد مانده ام ...،غم هایم را می شمارم،چه یاران

با وفایی!هیچ گاه ترکم نمی کنند....یارانی که قلبم را به

تپش می اندازند ،و چشمانم را جوشان می کنند

دوستشان دارم،پس دم بر نمی آورم...هر که رفته غمش

مانده ....آدمیان بی وفا ....کاش آدمها مثل غمها ماندگار

دارد غروب می شود اما ابرها خورشید را به مهمانی برده اند

امروز آسمان خون نمی گیرد

کاش فردا هم طلوع نمی کرد ....نه!طلوع می کرد ،اما

من نمی دیدم....اینطور بهتر است،شاید طلوع برای

بعضی شروع باشد ...بیچارگان نمی دانند هر شروع

با خود غم می آورد،دلشان به چه چیزهایی خوش است؟

من که از هر چه آغازبیزارم که در پای همین پایان ها

گیر کرده ام ...آنقدر کوله بار غمم پر شده که نمی دانم

به پایان می رسم یا نه...نمی دانم ...شاید هم خود به همه

پایان بدهم!!!چه جسارتی می خواهد ...حقی که فقط

باید بدهد ،مضحک نیست،خود نمی توانی بگیری

اگر بگیری،زنجیر می شوی !....این خلاصه اش است!

دلم می خواهد فریاد شوم،خراب هر چه بیداد...آن زمان

آرام می شوم ،از هر چی بدی رسته،آزاد چون ...یک نگاه

کلمات همچنان می جوشند وقتی داغ کرده ام و می سوزم

چشمانم نمی بینند و دستانم ....پودر شد!کلمات همچنان می جوشند

+ نوشته شده در 3:34 بعد از ظهر توسط یکی مثل تو.
سه شنبه 10 مرداد1385
عشق

 

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک

 از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها

معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

 

 
 دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟
 
به اونی که کم نور تره قانع باش
 
 چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه
 
میکنن!! 
+ نوشته شده در 2:42 بعد از ظهر توسط یکی مثل تو.
شنبه 7 مرداد1385
امید

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.  
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و
تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
 
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور
 که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر
خود تجسم کند به سر مي برد.
 
 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق
هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا
را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي
مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند
  پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت
 
مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد
مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟
.پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.
 
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.
 
اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که
 پول قادر به خريد آن ها نيست.
  با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***
 
فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت
+ نوشته شده در 10:47 بعد از ظهر توسط یکی مثل تو.
جمعه 6 مرداد1385
بگو با من

بگو با من

در این شب های دورادور و بی پایان

که تنهایم

به دنبال کسی هستم

که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید

و دستم را بگیرد

تا از این گرداب پر اندوه

بیرونم کشاند

نه پای رفتنی دارم

نه روی ماندنی اینجا

به امید صدائی مانده ام

از سینه ای خاموش

که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را

به گوش این جهان

فریاد خواهد کرد

نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن

درون حجم یک واژه نمی گنجد

و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن

دلی دریائی و آزاده می خواهد

شبی آخر

چراغ گرد سوز خانه من هم

به سردی می گراید

اه اخر ای خداوند محبتها

بگو با من...

کدامین شب کسی از راه می آید

که چشمانش پناهی بر

نگاه بی سرو سامان من باشد

بگو با من خداوندا

 

 

+ نوشته شده در 0:36 قبل از ظهر توسط یکی مثل تو.
چهارشنبه 4 مرداد1385
عشق
مفاهيم عشق
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا  امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـورغريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف  كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر  دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت  داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از  جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد.  اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد:  صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.
مثلث عشق

 

 

+ نوشته شده در 10:52 قبل از ظهر توسط یکی مثل تو.
دوشنبه 2 مرداد1385
خاموش!!!!

آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی. آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باش 

 

+ نوشته شده در 10:24 بعد از ظهر توسط یکی مثل تو.