می دانم روزی با تن خسته و خیس
سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی
و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود
و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم
تا دیگر دوریت را حس نکنم
یک روز عشقت را دزدیدم
و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد
آن را در قلبم پنهان کردم.
غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن
قلبم را خواهی شکست.

به گوشه ی ذهنم می رود ...خاطرات آرزوهاو...
بگذار هر چه می خوهد بکند ،دلش شاد باد...
تلخ کامی هایم را به رویم می آورد ،می گریم
گناهانم را نشانم می دهد ،خجل می شوم
آرزوها یم را ورق می زند ،امیدوار می شوم...
بر گذشته می نگرد :قلبم می لرزد...
حسرت را نشانم می دهد ،خنده ام می گیرد:
انگار قیامت شده
به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند...
می خواهم غرق خودم شوم ،غرق خودم و خدای خود
یعنی می شود!! از این زمین و زمینیان کنده شدن...فقط
یک رویاست!! یا...دل کندن اراده می خواهد ،دل بستن حماقت...
حماقت اش را داشتم ،اراده اش را نمی دانم
دوباره شور وداع در من حضور نوشتن شده ،یکی می رود...!
و دیگری می آید!!چه دنیای هماهنگی
چشمانم را می بندم ،همه جا سیاه می شود ،دیگر
چیزی در چشمانم جایی نداد...شاید هم چیزهایی هست
برای دیدن ولی نیاز به روشنایی است!
یعنی می شود؟
مثل موشی شده ام که در قفس مدور ...و این یعنی
به هیچ جا نرسیدن ،همان جا ماندن ولی امید داشتن!
چقدر قلبم سنگین شده ،نمی دانم مالامال از چیست؟
غصه هایی که نام ندارند...و نام هایی که ....آه می آورند
چه بی سواد مانده ام ...،غم هایم را می شمارم،چه یاران
با وفایی!هیچ گاه ترکم نمی کنند....یارانی که قلبم را به
تپش می اندازند ،و چشمانم را جوشان می کنند
دوستشان دارم،پس دم بر نمی آورم...هر که رفته غمش
مانده ....آدمیان بی وفا ....کاش آدمها مثل غمها ماندگار
دارد غروب می شود اما ابرها خورشید را به مهمانی برده اند
امروز آسمان خون نمی گیرد
کاش فردا هم طلوع نمی کرد ....نه!طلوع می کرد ،اما
من نمی دیدم....اینطور بهتر است،شاید طلوع برای
بعضی شروع باشد ...بیچارگان نمی دانند هر شروع
با خود غم می آورد،دلشان به چه چیزهایی خوش است؟
من که از هر چه آغازبیزارم که در پای همین پایان ها
گیر کرده ام ...آنقدر کوله بار غمم پر شده که نمی دانم
به پایان می رسم یا نه...نمی دانم ...شاید هم خود به همه
پایان بدهم!!!چه جسارتی می خواهد ...حقی که فقط
باید بدهد ،مضحک نیست،خود نمی توانی بگیری
اگر بگیری،زنجیر می شوی !....این خلاصه اش است!
دلم می خواهد فریاد شوم،خراب هر چه بیداد...آن زمان
آرام می شوم ،از هر چی بدی رسته،آزاد چون ...یک نگاه
کلمات همچنان می جوشند وقتی داغ کرده ام و می سوزم
چشمانم نمی بینند و دستانم ....پودر شد!کلمات همچنان می جوشند

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک
از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها
معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

بگو با من
در این شب های دورادور و بی پایان
که تنهایم
به دنبال کسی هستم
که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید
و دستم را بگیرد
تا از این گرداب پر اندوه
بیرونم کشاند
نه پای رفتنی دارم
نه روی ماندنی اینجا
به امید صدائی مانده ام
از سینه ای خاموش
که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را
به گوش این جهان
فریاد خواهد کرد
نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن
درون حجم یک واژه نمی گنجد
و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن
دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر
چراغ گرد سوز خانه من هم
به سردی می گراید
اه اخر ای خداوند محبتها
بگو با من...
کدامین شب کسی از راه می آید
که چشمانش پناهی بر
نگاه بی سرو سامان من باشد
بگو با من خداوندا

آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی. آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باش

