چه صدفها كه به درياي وجود
سينههاشان ز گهر خالي بود!
ننگ نشناخته از بيهنري
شرم ناكرده از اين بيگهري
سوي هر درگهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز...
زندگي – دشمن ديرينة من-
چنگ انداخته در سينة من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سينة تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها... همه كوبيده به سنگ!

ما لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم افسوس خوشبختي همان لحظه ها بود که ميگذرانديم

گفتمش دل میخری؟
پرسید چند؟..
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود،
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود،
جای پایش روی دل جا مانده بود

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني
دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .
بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست
و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .
ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..
و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري
و اون ميره با يكي ديگه ......
اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
