تبليغاتX
یک بوس کوچولو
یک بوس کوچولو
بنام آنکه اشک را آفريد تا جزيره عشق آتش نگيرد
جمعه 20 بهمن1385

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه ی بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خستست

زیرا یکی از دریچه ها بستست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

                                

+ نوشته شده در 9:56 قبل از ظهر توسط یکی مثل تو.
یکشنبه 8 بهمن1385
پایان
آخرچگونه باور کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چگونه باور کنم که عزیزترینم،

عزیزترینش را از دست داد............

خدایا چرا......................................

به یکباره همه امید کسی نامید شود.......................

امشب پدر یکی از عزیزترین کسانم درگذشت.....................

آخر ای روزگار تو هم دیواری از دیوار ما کوتاه تر پیدا نکردی...................

تو هم نمیتوانی چند صباحی خوشی ما را ببینی.لعنت به تو.....................

بغض گلویم را می فشارد،خیلی سخت است آدم مصیبت عزیزی را ببیند

وکاری از دستش برنیاید...........

چه کنم،چه بگویم که دردت را تسکین دهم.................

میدانم که هیچ تسکینی به این دردت نیست.....................

چگونه باور کنم؟

خیلی سخت است،خیلی سخت است باور این که برادرم یتیم شده است.

عجب روزگاره بی رحمی است.مردی که تمام زندگی فرزندش است درمدت

۵ دقیقه میرود و خاطراتش هستند که تا ابد می مانند...............

جایی  خواندم که نوشته بود:

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند.،حاظرم همه هستی ام را بدهم تا

لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.........................

امشب شب بدی برای ما بود،هر چند یکهزارم زجری که دوستم کشید

را نکشیدم.ولی خیلی سخت است تمام زندگی ات به یک باره تبدیل به

خاطره شود..................

هنوز باورم نشده.فکر میکنم این هم یک شوخی است.ولی افسوس که

این روزگار با کسی شوخی ندارد...................

برادرم بدان که تا پایان عمر با توام و فقدان پدر گرامیت را به تو و خانواده

محترمت تسلیت میگویم..................

 

+ نوشته شده در 3:20 قبل از ظهر توسط یکی مثل تو.