
کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمیشد
یا چنین بر دوش صبرم بار غم سنگین نمیشد
.
.
چرا همیشه باید دل آدم گرفته باشه؟

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آیینه ی بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستست
زیرا یکی از دریچه ها بستست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

چگونه باور کنم که عزیزترینم،
عزیزترینش را از دست داد............
خدایا چرا......................................
به یکباره همه امید کسی نامید شود.......................
امشب پدر یکی از عزیزترین کسانم درگذشت.....................
آخر ای روزگار تو هم دیواری از دیوار ما کوتاه تر پیدا نکردی...................
تو هم نمیتوانی چند صباحی خوشی ما را ببینی.لعنت به تو.....................
بغض گلویم را می فشارد،خیلی سخت است آدم مصیبت عزیزی را ببیند
وکاری از دستش برنیاید...........
چه کنم،چه بگویم که دردت را تسکین دهم.................
میدانم که هیچ تسکینی به این دردت نیست.....................
چگونه باور کنم؟
خیلی سخت است،خیلی سخت است باور این که برادرم یتیم شده است.
عجب روزگاره بی رحمی است.مردی که تمام زندگی فرزندش است درمدت
۵ دقیقه میرود و خاطراتش هستند که تا ابد می مانند...............
جایی خواندم که نوشته بود:
لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند.،حاظرم همه هستی ام را بدهم تا
لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.........................
امشب شب بدی برای ما بود،هر چند یکهزارم زجری که دوستم کشید
را نکشیدم.ولی خیلی سخت است تمام زندگی ات به یک باره تبدیل به
خاطره شود..................
هنوز باورم نشده.فکر میکنم این هم یک شوخی است.ولی افسوس که
این روزگار با کسی شوخی ندارد...................
برادرم بدان که تا پایان عمر با توام و فقدان پدر گرامیت را به تو و خانواده
محترمت تسلیت میگویم..................

چه صدفها كه به درياي وجود
سينههاشان ز گهر خالي بود!
ننگ نشناخته از بيهنري
شرم ناكرده از اين بيگهري
سوي هر درگهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز...
زندگي – دشمن ديرينة من-
چنگ انداخته در سينة من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سينة تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها... همه كوبيده به سنگ!

ما لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم افسوس خوشبختي همان لحظه ها بود که ميگذرانديم

گفتمش دل میخری؟
پرسید چند؟..
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود،
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود،
جای پایش روی دل جا مانده بود

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني
دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .
بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست
و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .
ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..
و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري
و اون ميره با يكي ديگه ......
اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا میگرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا میگرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستسی
مرا می شکستی
(فریدون مشیری)
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه،
هر چی بیشتر بمونی رفتنت
مشکل تره و اگر رفتی
جای پات واسه همیشه میمونه.
پس بهتره این جای
پا یک خاطره خوب باشه


اي خدا!
دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار
و زيباترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن!
چنان بنواز دلم را كه هرجا نفرتي هست,عشق باشم من!
هر جا زخمي هست,مرهم باشم من!
هرجا ترديدي هست,ايمان باشم من!
هرجا نااميدي هست,اميد باشم من!
هرجا تاريكي هست,روشنايي باشم من!
هرجا غمي هست,شادماني باشم من!
خدايا!
توانم ده تا دوست بدارم بي چشم داشت و بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا!
آمين!
ای بخشنده ترین مرا ببخش که دیر تو را پیدا کردم مرا ببخش که نور تو را
در دلم خاموش کردم مرا ببخش که با بازی ها و بازیچه ها تو را فراموش
کردم تو را از خانه دل بیرون راندم مرا ببخش که پرواز نکردم که
پرشکسته بودم .

عاشق شدن آسان است، حتّي عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست،
زيرا انسان تنهاست و همين دليل کافي براي عشق است.
امّا يافتن ياري که هميشه باشد و بخواهد که باشد، دشوار است،
امّا ارزش جستجو را دارد

می دانم روزی با تن خسته و خیس
سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی
و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود
و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم
تا دیگر دوریت را حس نکنم
یک روز عشقت را دزدیدم
و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد
آن را در قلبم پنهان کردم.
غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن
قلبم را خواهی شکست.

به گوشه ی ذهنم می رود ...خاطرات آرزوهاو...
بگذار هر چه می خوهد بکند ،دلش شاد باد...
تلخ کامی هایم را به رویم می آورد ،می گریم
گناهانم را نشانم می دهد ،خجل می شوم
آرزوها یم را ورق می زند ،امیدوار می شوم...
بر گذشته می نگرد :قلبم می لرزد...
حسرت را نشانم می دهد ،خنده ام می گیرد:
انگار قیامت شده
به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند...
می خواهم غرق خودم شوم ،غرق خودم و خدای خود
یعنی می شود!! از این زمین و زمینیان کنده شدن...فقط
یک رویاست!! یا...دل کندن اراده می خواهد ،دل بستن حماقت...
حماقت اش را داشتم ،اراده اش را نمی دانم
دوباره شور وداع در من حضور نوشتن شده ،یکی می رود...!
و دیگری می آید!!چه دنیای هماهنگی
چشمانم را می بندم ،همه جا سیاه می شود ،دیگر
چیزی در چشمانم جایی نداد...شاید هم چیزهایی هست
برای دیدن ولی نیاز به روشنایی است!
یعنی می شود؟
مثل موشی شده ام که در قفس مدور ...و این یعنی
به هیچ جا نرسیدن ،همان جا ماندن ولی امید داشتن!
چقدر قلبم سنگین شده ،نمی دانم مالامال از چیست؟
غصه هایی که نام ندارند...و نام هایی که ....آه می آورند
چه بی سواد مانده ام ...،غم هایم را می شمارم،چه یاران
با وفایی!هیچ گاه ترکم نمی کنند....یارانی که قلبم را به
تپش می اندازند ،و چشمانم را جوشان می کنند
دوستشان دارم،پس دم بر نمی آورم...هر که رفته غمش
مانده ....آدمیان بی وفا ....کاش آدمها مثل غمها ماندگار
دارد غروب می شود اما ابرها خورشید را به مهمانی برده اند
امروز آسمان خون نمی گیرد
کاش فردا هم طلوع نمی کرد ....نه!طلوع می کرد ،اما
من نمی دیدم....اینطور بهتر است،شاید طلوع برای
بعضی شروع باشد ...بیچارگان نمی دانند هر شروع
با خود غم می آورد،دلشان به چه چیزهایی خوش است؟
من که از هر چه آغازبیزارم که در پای همین پایان ها
گیر کرده ام ...آنقدر کوله بار غمم پر شده که نمی دانم
به پایان می رسم یا نه...نمی دانم ...شاید هم خود به همه
پایان بدهم!!!چه جسارتی می خواهد ...حقی که فقط
باید بدهد ،مضحک نیست،خود نمی توانی بگیری
اگر بگیری،زنجیر می شوی !....این خلاصه اش است!
دلم می خواهد فریاد شوم،خراب هر چه بیداد...آن زمان
آرام می شوم ،از هر چی بدی رسته،آزاد چون ...یک نگاه
کلمات همچنان می جوشند وقتی داغ کرده ام و می سوزم
چشمانم نمی بینند و دستانم ....پودر شد!کلمات همچنان می جوشند

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک
از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها
معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

بگو با من
در این شب های دورادور و بی پایان
که تنهایم
به دنبال کسی هستم
که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید
و دستم را بگیرد
تا از این گرداب پر اندوه
بیرونم کشاند
نه پای رفتنی دارم
نه روی ماندنی اینجا
به امید صدائی مانده ام
از سینه ای خاموش
که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را
به گوش این جهان
فریاد خواهد کرد
نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن
درون حجم یک واژه نمی گنجد
و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن
دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر
چراغ گرد سوز خانه من هم
به سردی می گراید
اه اخر ای خداوند محبتها
بگو با من...
کدامین شب کسی از راه می آید
که چشمانش پناهی بر
نگاه بی سرو سامان من باشد
بگو با من خداوندا

آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی. آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باش


فرُّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم
از غم دوری دلدار رَهَم، شاد شوم
سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شیرین تو، فرهاد شوم
طی کنم راه خرابات و به پیری برسم
از دم پیر خرابات، دل آباد شوم
یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم
طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم
نه به میخانه مرا راه، نه در مسجد جا
یار را گو! سببی ساز که ارشاد شوم

ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم
.
از خدا خواستم...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

زنده بودن را در پناه زندگی دوست دارم زیرا مهم نیست چقدر زنده بمانم بلکه مهم این است که چگونه زندگی کنم
با رویای زندگی متولدمی شوم .به احترام زندگی زنده می مانم و نفس می کشم و به امید دیگر افیون مرگ را سر می کشم و
می میرم زیرا: زنده ماندن تنها در کنار زندگی خوش است
هر وقت دل کسی را شکستی روی دیوار میخی بکوب تا ببینی که چقدر دل شکسته ای .هر وقت دلشان را بدست آوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی که چقدر دل به دست آوردی
اما چه فایده که جای میخها روی دیوار میماند

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد اشک وقتی زیباست که پر از عشق باشد عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

غم عشق تواز روز ازل بود به هر بیت دو بیتی و غزل بود از آن روزی که ما را آفریدند درون خونمان عشق تو حل بود
آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
باغمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا
مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین
تا ابد پروانه ام کردی و رفتی بی وفا
بین صدها دلبر خوشرو اگر تنها شدم
بین شان دردانه ام کردی و رفتی بی وفا
خانه ام تاریک بود و با عبوری بی صدا
شور در کاشانه ام کردی و رفتی بی وفا
رفتنت سنگین غمی باشد شکستی شانه ام
بار غم بر شانه ام کردی و رفتی بی وفا

نه مرگ آنقدر ترسناک است نه زندگی آنقدر شیرین که انسان بخواهد
بخاطر آن شرافتش را از دست بدهد....

میروم خسته وافسرده وزار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
.شستشویشدهم از رنگ گناه
شستشویش دهم ازلکه عشق
زین همه خواهش بیجاومحال
میبرم تا ز تو دورش سازم
.ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد،میرقصد اشک
آه ،بگذار که بگریزم من
ازتوای چشمه جوشان گناه
شایدآن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمدوازشاخم چید
.شعله آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
میروم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
وقتي كه گريه كرديم گفتن:بچه اي! وقتي خنديديم گفتن :ديوونه اي! وقتي جدي بوديم گفتن:مغرور! وقتي شوخي كرديم گفتن:سنگين باش!وقتي حرف زديم گفتن:پر حرف! وقتي ساكت شديم گفتن عاشقي؟؟؟حالا هم كه عاشقيم ميگن دوستت نداريم

اينگونه باش: شاد اما دلسوز ساده اما زيبا مصمم اما بي خيال متواضع اما سربلند مهربان اما جدي سبز اما بي ريا عاشق اما عاقل
ماه،خورشیدوتو....
اولی رو واسه شبم می خوام،دومی را واسه روزم
و ترا.........ترا برای تک تک لحظه های زندگیم می خوام!!!

در صبح اشنائي شيرينمان ترا
گفتم که مرد عشق،نئي،باورت نبود
در اين غروب تلخ جدائي،هنوز هم
ميخواهمت چو روز نخستين،ولي چه سود!
ميخواستي براي سوگندهاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشکني
مي خواستي به پاس صفاي سرشک من
اين گونه دلشکسته به خاکم نيفکني
پنداشتي که کوره سوزان من
دوراز نگاه گرم تو خاموش ميشود؟.
پنداشتي که ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش ميشود؟
تو رفته اي که بي من،تنها سفرکني
من مانده ام که بي تو،شبها سحر کنم
تو رفته اي که عشق من از سربه در کني
من مانده ام که عشق تو را تاج سرکنم....!!!!!!
(فریدون مشیری)

خودم عهد بستم بارديگرکه تورا ديدم،بگويم ازتودلگيرم ولي بازتورا ديدم و گفتم: بي توميميرم

یه بار دیگه فرصت بده ، نذار که تنها بمونم نذار بازم از قافله ، به خاطرت جا بمونم

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
.هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست
.***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست
.***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
.***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو،
« آه » مگو .***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش
:مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
«
خويش » در راه نفاق ـ«
دوست » در كار فريب ـ«
آشنا » بيگانه***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به که شاید دل بست؟

با دل گفتم: به عالم کون و فساد
تاچند خورم غم؟تنم از پا افتاد
دل گفت:تونزدیک به مرگی چه غم است
بیچاره کسی که این دم از مادر زاد
